تبليغاتX
کیمیاگران

کیمیاگران

تنها راه گفتن حقیقت عاشقانه حرف زدن است

قدر خودت و بدون

 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-
اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/05ساعت 23:5  توسط ایلیا  | 

نکته های زندگی
? آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلكه دشواري رسيدن به سهولت است
? وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر مي كنند، نه رفتار و عملكرد شما
? سخت كوشي هرگز كسي را نكشته است، نگراني از آن است كه انسان را از بين مي برد
? اگر همان كاري را انجام دهيد كه هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد كه هميشه مي گرفتيد
? ما زمان را تلف نمي كنيم، زمان است كه ما را تلف مي كند
? افراد موفق كارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلكه كارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند
? پيش از آنكه پاسخي بدهي با يك نفر مشورت كن ولي پيش از آنكه تصميم بگيري با چند نفر
? كار بزرگ وجود ندارد، به شرطي كه آن را به كارهاي كوچكتر تقسيم كنيم
? كارتان را آغاز كنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد
? انسان همان مي شود كه اغلب به آن فكر مي كند
? همواره بياد داشته باشيد آخرين كليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد
? تنها راهي كه به شكست مي انجامد، تلاش نكردن است
? دشوارترين قدم، همان قدم اول است
? عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد
? آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد
? عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد
? آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد
? وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است كه شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد
? در انديشه آنچه كرده اي مباش، در انديشه آنچه نكرده اي باش
? امروز، اولين روز از بقية عمر شماست
? براي كسي كه آهسته و پيوسته مي رود، هيچ راهي دور نيست
? اميد، درماني است كه شفا نمي دهد، ولي كمك مي كند تا درد را تحمل كنيم
? بجاي آنكه به تاريكي لعنت فرستيد، يك شمع روشن كنيد
? آنچه شما درباره خود فكرمي كنيد، بسيار مهمتر از انديشه هايي است كه ديگران درباره شما دارند
? آنكه مي تواند نسبت به نيكي ديگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باك ندارد
? هركس، آنچه را كه دلش خواست بگويد، آنچه را كه دلش نمي خواهد مي شنود
? اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد
? كساني كه نمي توانند فرصت كافي براي تفريح بيابند، دير يا زود وقت خود را صرف معالجه مي كنند
? صاحب اراده، فقط پيش مرگ زانو مي زند، وآن هم در تمام عمر، بيش از يك مرتبه نيست
? وقتي شخصي گمان كرد كه ديگر احتياجي به پيشرفت ندارد، بايد تابوت خود را آماده كند
? كساني كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد
? كسي كه در آفتاب زحمت كشيده، حق دارد در سايه استراحت كند
? بهتر است دوباره سئوال كني، تا اينكه يكبار راه را اشتباه بروي
? هرگاه مشكلي را مطرح مي كنيد، براي رفع آن هم راه حلي پيشنهاد كنيد
? كيفيت جامع يعني درست انجام دادن همه كارها در همان بار اول
? آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد
? اگر خود را براي آينده آماده نسازيد، بزودي متوجه خواهيد شد كه متعلق به گذشته هستيد
? خانه ات را براي ترساندن موش، آتش مزن
? خودتان را به زحمت نيندازيد كه از معاصران يا پيشينيان بهتر گرديد، سعي كنيد از خودتان بهتر شويد
? اينجا، كار تمام نشده است، حتي آغاز پايان هم نيست، اما شايد پايان آغاز باشد
? خداوند به هر پرنده‌اي دانه‌اي مي‌دهد، ولي آن را داخل لانه‌اش نمي‌اندازد
? تنها راهي كه به شكست مي‌انجامد، تلاش نكردن است
? درباره درخت، بر اساس ميوه‌اش قضاوت كنيد، نه بر اساس برگهايش
? از لجاجت بپرهيزيد كه آغازش جهل و پايانش پشيماني است
? انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نمي‌زند كه خيال مي‌كند ديگران را فريب داده است
? كسي كه دوبار از روي يك سنگ بلغزد، شايسته است كه هر دو پايش بشكند
? هركه با بدان نشيند، اگر طبيعت ايشان را هم نگيرد، به طريقت ايشان متهم گردد
? كسي كه به اميد شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
? اگر جلوي اشتباهات خود را نگيريد، آنها جلوي شما را خواهند گرفت

? اينكه ما گمان مي‌كنيم بعضي چيزها محال است، بيشتر براي آن است كه براي خود عذري آورده باشيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/29ساعت 8:33  توسط ایلیا  | 

همیشه

با خود فکر مي کردم....

 

با خود فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن است، اما خدا گفت:

«هر چيزي ممکن است.»

گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي پيدا نخواهم کرد. اما خدا گفت:

«من هدايتت خواهم کرد.»

خود را باختم، فکر کردم نمي توانم،ا ز عهدش برنمي آيم.اما خدا گفت:

«تو از عهده ي هر کاري برمي آيي.»

غمگين بودم احساس کردم زير کوهي از نااميدي گير افتادم،اما خدا گفت:

«غمهايت را روي شانه هاي من بريز.»

فکر مي کردم نمي توانم ، من آنقدر باهوش نيستم. اما خدا گفت:

«من به تو خرد لازم را مي دهم.»

بار گناهانم رنجم مي داد براي کارهاي بدي که کرده بودم از خود عصباني بودم اما خدا گفت:

«من تو را مي بخشم.»

از خودم بدم مي آمد فکر مي کردم هيچ کس مرا دوست ندارد،اما خدا گفت:

«من به تو عشق مي ورزم.»

گريه مي کردم زيرا تنها بودم اما خدا گفت:

«من هميشه با تو هستم.»

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/18ساعت 23:9  توسط ایلیا  | 

جور دیگر نگریستن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 23:23  توسط ایلیا  | 

عمل

فَاعْمَلُوا وَ اَنْتُمْ فى نَفَسِ الْبَقاءِ، وَالصُّحُفُ مَنْشُورَةٌ، وَالتَّوْبَةُ
اكنون كه در عرصه گاه حيات هستيد عمل كنيد، تا پرونده ها گشوده، و راه
مَبْسُوطَةٌ، وَالْمُدْبِرُ يُدْعى، وَالْمُسىءُ يُرْجى. قَبْلَ اَنْ يَخْمُدَ
توبه باز، و رويگردان از حق به حق دعوت مى شود، و عاصى را اميد مى دهند، پيش از آنكه چراغ
الْعَمَلُ، وَيَنْقَطِعَ الْمَهَلُ، وَ يَنْقَضِىَ الاَْجَلُ، وَ يُسَدَّ بابُ التَّوْبَةِ،
عمل خاموش گردد، و مهلت از دست برود، و مدّت عمر سر آيد، و راه توبه بسته شود،
وَ تَصْعَدَ الْمَلائِكَةُ. فَاَخَذَ امْرُؤٌ مِنْ نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ، وَ اَخَذَ مِنْ حَىٍّ
و فرشتگان (نامه ها را بسته) به آسمان روند. انسان بايد از همه قدرت خود براى خود، و از حيات
لِمَيِّت، وَ مِنْ فان لِباق، وَ مِنْ ذاهِب لِدائِم.
براى مرگ، و از امور فانى براى حيات باقى، و از آنچه از دست مى رود براى جاى ابدى توشه برگيرد.
اِمْرُؤٌ خافَ اللّهَ وَ هُوَ مُعَمَّرٌ اِلى اَجَلِهِ، وَ مَنْظُورٌ
چنين كس شخصى است كه از خدا ترسيد در صورتى كه تا رسيدن اجل فرصتش داده اند، و تا انجام عمل مهلت
اِلى عَمَلِهِ. اِمْرُؤٌ اَلْجَمَ نَفْسَهُ بِلِجامِها، وَ زَمَّها بِزِمامِها،
در اختيارش گذاشته اند. او مردى است كه نفس را دهنه بند زده، و مهارش را در اختيار خود دارد،
فَاَمْسَكَها بِلِجامِها عَنْ مَعاصِى اللّهِ، وَقادَها بِزِمامِها اِلى طاعَةِ اللّهِ.
نفس را با آن دهنه بند از آنچه خدا نهى فرموده بازداشته، و به مهار آن خود را به سوى بندگى حق مى برد.
نهج البلاغه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18ساعت 13:57  توسط رضا میر معینی  | 

آقا جون

چند شب پیش یه دفعه یاد آقا جونم افتادم ! من نوه ارشد بودم و محبوب ننه و آقاجون چه موقعی که اونها پیش ما می آمدند و چه در زمانهایی که من  پیش  اونها آرتیمان می رفتم از حدود 5یا 6 سالگی که یادم می یاد همیشه آخر شب موقع خواب زمانی که سرش رو رو بالشت می گذاشت با صدای بلند  شروع می کرد به تشهد گفتن و من از این صحنه خیلی می ترسیدم چون منو یاد مرگ و فکر از دست دادن اون می انداخت و او هم انگار به همین منظور با خودش می گفت :اشهدو ان لا اله الله و اشهد و ان محمد رسول الله و با این تفاوت که او نمی ترسید و همیشه اماده بود برای سفر و تا اونجائی که من یاد میدم و 20 سالی که کنار من بود تا 85 سالگی که بار سفر بست این موضوع ادامه داشت.گفتم چند شب پیش یاد این موضوع افتادم و با خودم موقع خواب تشهد راتکرار کردم احساس عجیبی بهم دست داد از یک طرف دلم به حال خامی خودم و وقت کشی های روزانه ام سوخت از سوی دیگر به یاد آیه 114 سوره مومنون افتادم که از کوتاهی درنگ دراین جهان به قدر چشم بهم زدنی می گوید ، یاد کار ها ی کرده و ناکرده ام و بندهای بر پایم، کمی شوق و بسیار وحشت و منگی ناشی از ناتوانی تصور از کجا آمده ام و به کجا خواهم رفت ،و...  به خودم اومدم.

وقت تنگ است برای بزرگی بکوشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 7:54  توسط رضا میر معینی  | 

 
HOO
 
A different kind of prayer
 یک دعای متفاوت
 
Heavenly Father, Help us remember that the jerk who
cut us off in traffic last night was a single mother who worked
nine hours that day and is rhshing home and spend a few
precious moments with her children.
 
ای خدای بزرگ ( پدر آسمانی )، کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن کسی
 که دیشب در خیابان راه ها را بست، مادر تنهایی بود که آن روز بعد از نه ساعت کار
،می راند که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند
.به درس بچه ها برسد، رخت ها را بشوید و چند دقیقۀ با ارزش را کنار فرزندانش بگذراند
 
Help us to remember that the pierced, tattooed,
disinterested young man who can' t
 make change correctly is a worried 19-year-old college student,
balancing his apprehension over final exams with his fear
of not getting his student loans for next semester.
 
 کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن مرد جوان ژنده پوش بی تفاوتی که تنش را خالکوبی
 کرده و بدون اینکه هیچ تغییر مثبتی در زندگی اش بدهد، شاگرد مدرسۀ مضطرب
نوزده ساله ای بود که همۀ حواسش در پی امتحانات نهایی اش بود و می ترسید نتواند
.برای ترم بعد وام ( تحصیلی ) بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد
 
Remind us, Lord, that the scary looking bum,
begging for money in the same spot every day
( who really ought to get a job! )
is a salve to addictions that we can only
imagine in our worst nightmares.
 
خدایا به یادمان بیاور که آم آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته
( !و گدایی می کند ( در حالی که باید کار کند
اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم آن را در
.وحشتناک ترین کابوس های شبانه مان ببینیم
 
Help us to remember that the old couple walking annoyingly
slow throght the store aisles and blocking our shopping progress are
savoring this moment, knowing that,
based on the biopsy report the got back last week,
this will be the last year that they
go shopping together.
 
کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت
در راهروی فروشگاه ( ضمن سد کردن راه دیگران ) قدم می زنند و
از لحظات خود بهترین استفاده را می برند ( اگر چه نتیجۀ آزمایش های هفتۀ قبل
زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو خواهد بود و می خواهند
(. که این لحظه های آخر را با هم مزه مزه کنند
 
Heavenly Father, remind us each day that,
of all the gifts you give us, the greatest gift is love.
It is not enought to share that love with those we hold dear.
Open our hearts not to just those who are close to us,
but to all humanity.
 
ای خدای بزرگ ( پدر آسمانی ) هر روز به یادمان بیاور که از همۀ نعمتهایی
،که به ما ارزانی داشته ای، بالاترین آن محبت است
.اگر چه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم
.خدایا دلهایمان را بگشا، نه فقط به روی نزدیکانمان، بلکه به روی همۀ انسان ها
 
Let us be slow to judge and quick to forgive,
show patience, empathy and love!
 
.یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم
.یاری مان کن تا شکیبایی، همدلی و مهربانی کنیم
 
از کتاب یک دعای متفاوت
متن دو زبانه
ترجمۀ زهره زاهدی
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 23:0  توسط ایلیا  | 

نامه ای به خدا
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 23:56  توسط ایلیا  | 

هو
 
ماییم و در میکده
 
ماییم و در میکده تا یار چه خواهد     دلبسته آنیم که دلدار چه خواهد
صد شکر کز آلایش کثرت برهیدیم     در عالم وحدت دل بیدار چه خواهد
ما را هوسی نیست که در میکده شادیم      در سینه دگر آه شرر بار چه خواهد
دل خون شد و جان رفت ز کف در ره جانان     از ما دگر آن دلبر عیار چه خواهد
ما عقل رها کرده و سرگشته و مستیم     از می زدگان عاقل هشیار چه خواهد
هر کس بد ما گفت نرنجیم و ندانیم     آن بی خبر خام از این کار چه خواهد
گر نور ببخشند و نبخشند غمی نیست     ماییم و در میکده تا یار چه خواهد
 
از دکتر جواد نوربخش
 
HydroForum® GroupHydroForum® GroupHydroForum® Group
 
 
We can count the seeds in a fruit.
Only God can count the fruits in one seed.
 
.ما می توانیم دانه ها را در یک میوه بشماریم
.تنها خدا می تواند میوه ها را در هر دانه بشمارد
 
May God steal from you,
All that steals you from Him.
 
،ای کاش خداوند از تو بگیرد
. آنچه را که خدا را از تو می گیرد
 

 
هو
 
امید هستی
منم آن گدای مسکین که سر نیاز دارم     ز نمود خویش سیرم بوجود ناز دارم
من بینوا که باشم که طلب کنم نوایی     به کدام سو کنم رو ز که روی باز دارم
متحیرم که باشد دگر ای امید هستی     که برابرت بگوید بشنو که راز دل دارم
من مست در دیاری که بجز تو نیست یاری     به که رو کنم که گویم هوس نماز دارم
به حقیقت حقیقت تو حقیقت و مجازی      نشنید دل که گفتم خبر از مجاز دارم
به ترانه ای ربودی دل و جان و کفر و دینم    که نه یادی از حریفان نه دلی به ساز دارم
هله نور بخش مفلس که چه طلب کند چه خواهد     به کدام کعبه گوید که سر حجاز دارم
 
از دکتر جواد نوربخش
 
HydroForum® GroupHydroForum® GroupHydroForum® Group
 
 
God made the creatures as veils.
He who knows them to be such is led back to Him,
but he who takes them as real is barred from His presence.
 
.خداوند مخلوقاتش را مانند حجاب آفرید
.کسی که این را بداند، به سوی خدا هدایت خواهد شد
،اما کسی که آن حجاب را واقعی بپندارد
.از درک حضور خداوند منع خواهد شد
 
God visits us often, but most of the time we are not home.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/02ساعت 8:1  توسط ایلیا  | 

آمدم

آموخته ام که

آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي 
توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را 
تصاحب خواهد کرد

آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته م

 آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته

 آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي 

 آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال
بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد

آموخته ام که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 0:48  توسط ایلیا  |